بودن ونبودن
چقدر بودن ونبودن مرزش باريك است! دردها همه از بودن است وحرفها از نبودن !
دلم مي خواهد ميان اين مرز قدم بزنم واز دردهايم به تو برسم وبه ضريح دليلهايت ،
ريسمان دلم را گره بزنم!
فصلهاي باراني ام ، براي چشمهاي خاطره سازت !
ببخش ! بضاعت احساسم همين قدر است !
به احترام اين چشمهاي بيدار مي نويسم ٬تمام ترانه هاي نا نوشته ام را!
تنها در پناه سايه ي نگاشتن توست كه مي توانم ايمن باشم از دست روزگار!
بخدا نوشتن از خاطرات باد برده و بوسه هاي بي بازگشت ،آسان نيست !
ساده نيست هواي دريا كني و سراب چشمهايت را نوازش كند!
ساده نيست رفتن هاي باشتاب وناغافل را بدرقه كني!
آسان نيست دلت را زير پايت بگذاري و فاصله هاي ممتد را نديد بگيري!
اما به دشواري تمام اين غزلها سوگند هنوز دلم مي خواهد دلخوش ارتفاع علاقه باشم !
هنوز دلم مي خواهد به همين طوفانهاي بي آرامش دلخوش باشم....
بهشت نگاه تو ٬كه از جهنم خواهشهاي من خيلي دور است نه ؟!
پس بگو چرا در من هر روز آغاز مي شوي ؟! چرا در تمام فصلهايم جوانه ميزني ؟!!!!!


